تبليغاتX
دیدار

تا حالا شده از دست خودتتون كلافه بشيد؟ براي من خيلي وقتها اين موضوع پيش مياد. مثلاً‌همين امروز:

 امروز خواستم خيلي ورزشكار باشم واسه همين شيك و پيك كرده، كوله پشتي انداختم و ولوم ام پي تري توي گوشم را بردم بالا در حد اساسسسسسسسسس و راه افتادم چيك چيك، دلي دلي كنان از در خونه تا شركت پياده اومدم.

 

توي شركت دم دستگاه كارت زني اومدم از توي كوله‌ام كارت پرسنليم را در بيارم........ ميدونيد چي ديدم؟؟؟

اوه خداي من!! باور كردني نبود! جيب روي كوله‌ام همچين چهار طاق باز بود و هيچي توش نبود!!!!

اولين چيزي به ذهنم رسيد "كيف پول"

واييييييييييييييييي

از اونجايي كه كارمند جماعت (دور از جون شوما) هميشه كيف پولشون فقط اسم پول را يدك ميكشه و بدبخت بينوا رنگ پول را نميبينه نگران اون نبودم وليييييييييي

1-       گواهينامه

2-       كارت ملي

3-       كارت ماشين

4-       تمام كارتهاي بانكي

5-       سفر كارت

6-       يك رسيد خيلي مهم

7-       كارتهاي عضويت در جوامع مختلف

8-       كارت باشگاه

9-       عكسهايي كه متأسفانه همه با مقنعه بودند

10-   و..

 

وقتي پيام گم كردن همه اينها به مغز مباركم رسيد همچين عين جت پريدم از شركت بيرون!! حراستيه فكر كرد دستگاه برق داشت كه من همچين پريدم!!! تمام راه رفته را عين يه كدوي قل قله زن روي زمين چهار نعل ميتازوندم و دنبال كيفم ميگشتم!!!! چند بار هم خواستم به عابرهاي پياده‌اي كه ميديدم گير بدم ولي نميدونم چرا سنكوب كرده بودم و فقط  ميتازوندم....

 

رفتم تا نزديكيهاي خونه. اصلا نميدونستم اول برم شهرك آزمايش يا اول برم بانك نه اول برم خبر بدم اون رسيد را گم كردم و.........

نزديكيهاي خونه يه اپسيلون به كله‌مان فشار آورديم كه هول نكن. فكر كن. آرامش خود را حفظ كن!! دو تا نفس عميق بكششششششششش. خوب حالا بگو ببينم:

-          اصلاً چي شده كه جيب روي كوله باز مونده؟؟ نكنه خودت بازش كردي؟

-          - نميدونم

-          سوار تاكسي نشدي؟

-          نه

-          اتوبوس؟

-          نه

-          مترو

-          نه

-          ماشين از راسته جيگرسانان؟

-          نه واله

-     يعني اينقدر گيج و مستي كه كوله روي پشتت بوده و داشتي راه ميومدي و يكي اينو باز كرده تو نفهميدي؟ يعني اينقدددددددددددددددرررر؟؟ آره يعني اينقدررررررررر؟؟

-          انگاري اره

 

اصلا قبل از اون يه بار ديگه بقيه جيبهاي كوله را بگرد!!

بله ديگه. بللللللللللله ديگه.

كيف توي يه جيب ديگه بود. وقتي كيف را ديدم دلم ميخواست ....... فكر كن!!!

آره خودمم به اين نتيجه رسيدم. من مست و تو ديوانه/ ما را كه برد خانه

 

 

پ. ن.: راز عزيزم ميشه آدرست را بدي؟ آخه من آدرس ندارم كجا بيام عزيز دل؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 12 PM |

امروز توي پله‌ها يكي از همكارم را ديدم. همينطور يههو بي‌خبر ، همچين پريده منو بغل كرده و ماچچچچچچچچچچچ و بعدش ميگه مريم تو زنده‌اي؟؟؟ يه وقت نميري ها!!!

فكر كن!!! بنده خدا خواب ديده كه من مرده‌ام. داشت ميومد بالا چك كنه ببينه زنده‌ام يا مرده!! بيا اينم شانس. چه خوابهايي برامون ميبينن. از اون بدتر اينكه يه زن اين خواب را ديده

به جان خودم اصلاً قصد و غرض بدي نداشتم ها. فقط و فقط منظورم اينه كه خواب زن چپ ميشه. يه وقت فكر نكنيد كه من ناراحتم چرا يه مرد اين خواب را نديده ها.

فكر بدي نكنيد ها. گفتم كه در جريان باشيد

 

 

*************************************

فكر كن يك آدم چقدر ميتونه خودخواه باشه. اين جييييگگگگگگگگر منو ميكشه.

الان سه روزه كه سر درد دارم. صورتم از بي‌هوايي و گرما سياه شده. فكر كن!!! حيف اين هوا نيست كه همه در و پنجره‌ها را اين جيگگگگگگگگگگر بسته و همش ميگه سرده سرده

ميگم خانم... هواي بيرون محشره. بذاريد لاي پنجره يه خورده باز باشه. من دائم سردرد دارم. ميدونيد چي ميگه؟

ميفرمايند كه " اوهههههههه انگار خبر نداري چهارشنبه هفته پيش هوا ده درجه شده بود"

فكر كن

اي خداااااااااااااااااااااااااا

بهش ميگم خوب پارسال هم صفر درجه شده بود چه ربطي به امروز داره؟

ميفرمايند كه "تو يه چيزيت شده كه همش داغ ميكني! مشكوكي‌ها"

ميخواستم بگم كه آره دارم يا*ئ*سه ميشم. خودم نميفهمم.

 

اينقدر ديروز از دستش كلافه بودم كه تصميم گرفتم چند تا پست متوالي در بارش بنويسم شايد يه خودره سبك بشم. اسمش هم ميذارم "ماجراهاي من و يك ذره جيگر". خوبه؟؟

به جان خودم از صبح اندازه ده دقيقه كار نميكنه. البته منظورم از كار ، كار هست ها. ايشون از صبح اينقدر با تلفن حرف ميزنه، اينقدر واسه اين شوهر پيدا ميكنه واسه اون زن ميگيره كه فكر كنم امروز فردا يه برنامه هم براي من رديف كنه. فكر بدي نيست ها

 

هر كس مياد توي واحد سريع ميپرسه كي بود؟ كي بود رفت توي اتاق رئيس؟ زن بود؟ مرد بود؟ فلاني بود؟ چاق بود؟ لاغر بود؟

رئيس رفت؟ رئيس هست؟ رئيس اونجا وايساده؟ و .................همينطوري پيش بره يه فكري هم واسه رئيس ......... حالا ميخوام حرف بد نزنم. اينجا خونواده رد ميشه ها

 

ديونم كرد. يه بار هم به شوخي بهش گفتم بيا جامون را عوض كنيم. اينجا ديدش خوبه. ميتوني راحت همه چي را ببيني و ديگه مجبور نيستي از من بپرسي. ولي خوب ديگه

 

**********************************

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی / رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب / که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا /کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد..........

***********************************

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

امروز دوباره از اون روزهاست ها.

دلايل:

1-       هوا ابريست

2-       حجم كاريم زياد شده

3-       امتحان دارم

4-       حوصله ندارم

خدائيش خودم با اين چهارميش بيشتر حال كردم

 

 

تو آسمونی که رنگ شبه ستاره می میره / دلِ من عاشق از دوری می ترسه

 بهونه می گیره / تو بری بهونه می گیره / واسه رفتنت دیره

صدای من با نبودن تو ترانه کم داره / خونه می‌شه زخمی از بغض دلتنگی / که زیر آواره ..............

 

 

خيلي وقت پيش يه پست نوشته بودم در مورد مرگ ناگهاني. در عرض دو هفته گذشته شاهد دو موردش بودم:

1-    مادري كه به قصد خريد از منزل خارج ميشه و توي مغازه جيك ثانيه سكته قلبي ميكنه و تمام!!! فكر كن. هنوز چهل سال هم نداشته. بچه‌هايي كه توي خونه منتظر بودن. حسابي داغون شدم.......

2-    مادري كه صبح كمي بيحال بوده. همسرش ده صبح زنگ ميزنه خونه و ميبينه كه كسي جواب نميده  و ..... سكته. اين مادر حتي از من هم كم‌سن تر بوده. يه دختر كوچيك چهار ساله هم داره. داغون شدم ........

 

وقتي با تمام وجود فكر ميكنم كه ممكنه ديگه برام فردايي نباشه مور مورم ميشه. چه حس خاصي كه نه ميشه بگي خوبه نه بگي بده!! حس ترش و شيرين. اي كاش همه ما هميشه اين حس را داشته باشيم و كمتر پا روي دمب همديگه بذاريم.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

 رفته بودم مجلس ختم يكي از آشنايان. در واقع مراسم سالگرد بود. يه جيگگگگر را آورده بودند واسه مداحي و در آوردن اشك ملت. فكر كن يارو واسه يك ساعت پونصد هزار تومن گرفته بود. تازه كلي هم تخفيف داده بود و كلي هم منت گذاشته بود!!!!!! يه نيمچه جيگر ديگه هم باهاش بود كه سيستم بسته بود!!! در واقع اين نيمچه جيگر دي جي و دم و دستگاه و سيستمش هم بطور جداگانه صد و پنجاه هزار تومن گرفته بود.

اول مراسم هم كه اومد تا خرخره از انواع همه چي نوش جان فرمودند. بعدشم فهميديم كه رسم جيگگگگگگر اينه كه آخر شب بايد براي اهل منزل هم غذا و بقيه مخلفات را ببرن. فكر كن!!!!

يه هزينه به منفعت بكنيم ببينيم چي از تهش در مياد:

هزينه‌هاي ثابت طرح:

1-       چند تيكه كاغذ. هر تيكه توي يه جيب كه در موقع خواندن هي وول وول بزنيم و از اين جيب در بياريم، از اون جيب در بياريم

2-       يك عدد قرآن كوچك جيبي كه در مواقع لزوم از روش تقلب كنيم

3-       داشتن يك تقويم (سالنامه). بالاخره بايد بدونيم كه تولد و يا شهادت كدوم امام هست تا بدونيم بايد متوفي را به كي عودت بديم

 

هزينه‌هاي جاري طرح:

1-    داشتن توانايي و حال و حوصله در آوردن اشك مردم. (توضيح اضافه اينكه اين هزينه جاري است به اين دليل كه يه وقتايي حوصله نداريم. بعد يههو ..........شرمنده ديگه فوت كوزه‌گري كار را نميتونم در معرض عموم بذارم كه خواهر)

2-       نداشتن معده درد (خوب اون همه چيزو اگر توي تانك جا بدي ميتركه ديگه. آدم بايد يه معده اساسي داشته باشه ديگه)

3-    داشتن چشمهاي تيز و قوي. براي اينكه قشنگگگگگگگگگگگ همچين اساس ببينيم كدوم خانم خوشگلي بيشتر گريه ميكنه و با گفتن چه چيزهايي بيشتر هوار ميكشه و ....

 

درآمدهاي طرح:

به دلايلي امنيتي و اينكه بچه‌هامون بي مادر نشن، درآمدهاي طرح نگاشته نميشوند

 

آناليز حساسيت:

1- علم بهتر از ثروت بوده است. ولي جديداً ها زبون دراز داشتن و آسمون ريسمون بافتن و اراجيف سر هم كردن و سر ملت را شيره ماليدن حتي از علم هم بهتر است. يه خورده سوره زلزال را خوندن يه دفعه وسطش دعاي فرج خوندن و .....

2- مسلماني از همه چيز بهتر است. فكر كن!!! خداويش اگر ما ملت دور از جون شما مسلمون، از اين ادا اصولها نداشتيم كه خلقي از گرسنگي ميمردن. اگر يكي بميره و نخواهيم براش سوم و هفتم و چهلم و سر سال و ... دسته گل فلان و سنگ قبر بسان و شام توي تالار فلان و... را نگيريم كه خلقي از گرسنگي ميميرن. از اون بدتر يك ملت بيكار ميشن!! اونوقت چه خاكي به سرمون بريزيم با اين نرخ بيكاري؟؟

4- خلايق هر چه لايق

هان؟

 

از صبح عين سگ پا سوخته بدو بدو كن كه آخرش هشتت گرو نهت باشه (دور از جون شوماها)

جون بكن و برو همش از مساوات و كوفت و زهر مار حرف بزن ولي بعدش ببين طرف بلند شده زن معلول و دو تا بچه‌اش را گذاشته شهرستان، واسه ماهي دويست تومن اومده اينجا كار كنه.

اگر دستم رسد بر چرخ گردون از آن پرسم كه اين چونست و آن چون

 

 

پ.ن. ۱: در مورد اون دوره پست قبل بگم كه واقعاً عالي بود. يكي از بهترين دوره‌هاي آموزشي بود. گفته بودم كه در نااميدي اميد است

پ. ن. ۲: تولدم بيد. در حد تيم ملي. از بابت تبريك همه دوستان عزيزم ممنونم. از نظر شناسنامه‌اي يك سال بزرگ شدم. اميدوارم به عقل و دانش و مهربوني و صداقت و فهم و دركم هم اضافه شده باشه

پ. ن. ۳: اينجا هم باز ميگم كه وقتي من مردم از اين كارا نكنيد ها. از اين مراسم ها متنفرم. نميدونم چرا فكر اينكه بخوام بميرم و ببينم كه از اين مراسم ها برام گرفتن بيشتر از خود مردن اذيتم ميكنه.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 12 PM |

بازم اومدم غر بزنم

خوب از دست خودم خسته شدم ديگه. من نميدونم چه مرضي دارم وقتي اين فرم آموزشي از واحد آموزش را ميدن بهم يه دفعه، يههوووووووووو احساس عالم دانشمندي بهم دست ميده و هر چي دوره و كارگاه و كوفت و زهر مار هست اسمم را مينويسم.

بعد كه از چند تا فيلتر رد شد، دوباره ميرم چك ميكنم كه حتماً حتما ً‌اسم من توي ليست ثبت نام شوندگان باشه و اگر خداي ناكرده مشكلي باشه اينقققققققققققققدر پيگيري ميكنم كه "نه من بايد برم. دوره فلانه. كارگاه اله بله" خوب. ........و اممممممما

حالا كه بايد تشريف ببرم دوره مربوطه، اعصابم توي فرغونه. واسه اينكه هميشه خدا از شانس من دقيقا اين پيك كاري خاك بر سر صبر ميككككككككنه تا دوره بخواد شروع بشه. حالا يه عالمه كار يه طرف، جلساتي كه پشت هم رديف شدن يه طرف، اين دوره دانشمند پرور هم ..... (همون طرف)

نميشه كه نرم. ميشه؟؟ وقتي هم ميرم، ميبينم كه به به. به به

يك كارشناس ارشد از دانشگاه صنعتي شريف اومده ميخواد كارگاه .. برگزار كنه. فكر كن!!!!!! دوباره به اين نتيجه مي‌رسم كه دانشگاه شريف (مخصوصاً) و دانشگاه تهران دكان باز كرده‌اند و بله ديگه

(حالا هر كس دانشگاه شريفيه بياد جلو حرف بزنه و دفاع كنه تا من تصميم كبراي مربوط به پست قبل را اجرا كنم)

خدائيش ها

هيچ وقت دقت كردين؟ نود و نه و نه دهم درصد اين برنامه‌هاي آموزشي به معناي كلمه "سمينهار" هستند. مخصوصا اگر ارائه كنندگان چند نفر باشن. هر كس مياد واسه خودش يه آسمون ريسموني به هم ميبافه و چهار تا اسلايد چپ و چوله نشون ميده. بعدم از حضار دعوت ميكنن تشريف ببرن پذيرايي بشن. يه ليست هم پر ميكنن كه كيا تشريف داشتن و ...حضار هم نهار ميل ميكنن، كارت ويزيت به مقادير متنابهي پخش ميكنن و كلي كلاس و كلي بازاريابي و ... (در بيشتر مواقع همين يه دونه حسن را داره)

بدتر از اون اينه كه وقتي دوره تموم شد، بايد يه گزارش دست يافته‌هاي علمي بنويسي و بعضاً يه نيمچه كلاسي هم بذاري و به بقيه توضيح بدي كه چه چيزايي ياد گرفتي

 

حالا يكي به من بگه كه من كه اينها را ميدونم چرا اينقدر در تلاشم واسه ثبت نام و استفاده از اين دوره‌ها؟ هان؟

جواب: براي اينكه در نااميدي بسي اميد است.

 

پ.ن 1 : توي پرانتز بگم كه فقط و فقط يه بار گذاشتم صابون داشنگاه شريف به تنم بخوره.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 5 PM |

يه تصميصم مهم از نوع كبراييش گرفتم. باور كنيد. دليلش هم اينه كه يه وقت نميرم! مگه نشنيديد كه ميگن طرف حرف توي گلوش گير كرد مرد! خوب منم ديگه نميخوام حرف توي گلوم نگه دارم. واسه همين يه تصميم كبري گرفتم. در چند مورد اساسي:

1- توي باشگاه وقتي اون دسته از جيگرهايي كه دستشون را به همه وسايل ورزشي زدند از اون بدتر بند كفش باز كردند و بستن و بازم از اون بدتر كفششون را توي كمد لباس كنار مقنعه و روپوششون گذاشتن، خدا به سر شاهده اگر بخوان جلوي من قيافه الكي بگيرن و بگن كه "واي. مريم جون تو چطور دلت مياد اينجا ميري دوش ميگيري؟ من حتما بايد برم خونه و توي محيط تميز دوش بگيرم و...." ميزنم..........ها ميزنم ديگه.

 

2- اين همكار جيگر ما بازم صبح اول صبح بخواد در مورد جيگر و جوجه كباب و غذاي رستوران شركت ...حرف بزنه و حال منو بد كنه، ميزنم ..........ها ميزنم ديگه.

فكر كن!! صبح اول صبح اومده توي بخش نشسته. همه در و پنجره ها را بسته. بخاري را هم بعضا روشن كرده. اينقدر ميزان دي اكسيد كربن بالا رفته كه رنگ همه سبز شده. اونوقت ميره سر منبر كه "ديشب فلان جا دعوت بوديم. آي جوجه‌كبابي خورديم. آيييييييييييييي جيگري خورديم. آيييييي زبوني خورديم و ........." ميزنم.......ها ميزنم ديگه.

 

3- اين همگار جيگر كه در مورد كار كردنشون شعار صمد آقا را سر لوحه خويش قرار داده‌اند (آدم زرنگ اونيه كه كار نكنه، فقط نشون بده كه داره كار ميكنه" يههو، بي مقدمه و درست وقتي تو داري يه كار ديگه ميكني ميپرسه " خانم ...، اون ...ميليون دلاره كه قرار بود بدن به شركت ما، چقدرش را دادن؟" بعد پشت سرش سئوال بعدي كه "نرخ تبديل يورو به دلار را فلان روز چقدر گرفتن كه آ ميليون يورو شد ب دلار" بلافاصله سئوال بعدي كه "يعني اون مبلغ كه گفتن واسه پروژه .. بود؟پس پروژه ... چي ميشه؟"

نتيجه اخلاقي اينكه اولاً در راستاي اون تصميم كبري من ميزنم...ها ميزنم ديگه. ثانياً هم اينكه چرت خودش پاره شده و ميخواد بگه من خيلي فعالم كه اين سئوالهاي پرت و پلا را هر از چند وقتي از شماها ميپرسم. ثالثاً هم اينكه بنده خدا فكر ميكنه ما ملت گوش مخملي هستيم كه............ (يكي جلوي منو بگيره كه الان حرف بد ميزنم)

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

خيلي وقت پيش‌تر از اينها ازش خوشم ميومد. سعي ميكردم هر شب راس ساعت هشت و نيم جلوي تلويزيون بشينم. هيجان داشت و مفيد بود.

الان فكر ميكنم كه چقدر اون زمان من ...بودم. با تك تك سلولهام به اين نتيجه رسيدم كه ازت متنفرم. بچه پررويي كه از ... به اينجا رسيدي.

با تو هستم. كام..ن نج...زا.ه

 

ازت متنفرممممممممممممممممممممممممممممممم. هم از تو و هم برنامت كه فكر ميكنه همه عين خودت ... هستن.

 

پ. ن. 1: امروز حال كردم حرف بد بزنم. !!!!!

پ. ن. 2: آدم لذت ميبره وقتي ميبينه كه: امروز از يه خيابون ميري، فردا ميبيني به اون طرف يكطرفه كردنش. خوب دوباره مسيرت را عوض ميكني و پس فردا ميبيني اصلا كلا خيابون را بستن.

واقعاً رانندگي توي اين خيابونها هيجان انگيزه. فقط بايد چشمت دنبال ورود ممنوع و يكطرفه دوطرفه‌اي باشه كه هر روز (با تأكيد) هر روز تغيير ميكنه.

از اين مديريت ترافيك آدم ............

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

در يك صبح دل‌انگيز  صحنه‌ها همزمان با هم ضبط ميشوند:

صحنه اول: هنوز سر جاتون ننشستين كارفرماي محترم خدمتتون زنگ ميزنن كه فلان كار انجام شده. لطف كنيد سريع انجام بدين و آمار را آپ ديت كنيد و .... و وقتي ميبينه شما هنوز خبر نداريد ميگه كه الان ميرم طبقه بالا و نامه‌ها و اطلاعات مربوطه را براتون فكس ميكنم.

نتيجه: نماينده كارفرماي محترم تشريف ميبرن يه طبقه بالا و شروع ميكنن به شماره فكس شما را گرفتن. اشغالللللللللللللللللللل

 

صحنه دوم: يه جيگرررررري اينجاست. دقيقاً روبروي شما. طبق روال هر روز، زودتر از نگهبان آمده و پشت ميز مستقر شده و كما في‌السابق گوشي تلفن به دستش چسبيده. در نظر داشته باشيد دست راستش ها. چون وقتي اون يكي تلفن روي ميزش زنگ ميخوره و ايشون با دست چپ گوشي را بر ميداره هميشه ميگه "قطع كن خودم بهت زنگ ميزنم!!" خوب نميتونه با دست چپش گوشي را نگه داره ديگه.

بعد مكالمه اول را ادامههههههههه ميده. تمام كه شد با دست چپ شماره ميگيره و دوباره شروع ميكنه. (عين هر روز)

نتيجه: خط فكس نان استاپ مشغوله. نان استاپپپپپپپپپپپپپپپ

 

پ.ن. : من اصلا با تلفن زدنهاي ايشون هيچ كاري ندارم. خب عرضه ميخواد كه آدم ماهي .... تومان حقوق بگيره و در كل ماه اندازه يك ساعت كار مفيد ازش در نياد. عرضه ميخواد جانم. عرضه ميخواد كه آدم بتونه به اقصي نقاط مملكت و جهان بزنگه، خبررساني كنه، كنجكاوي كنه. عرضه ميخواد كه آمار همه بچه‌هاي شركت را داشته باشه و آخرش زبونش سر همه دراز باشه و هيچ كس نتونه بهش بگه بالاي چشمت ابروئه و ....................

 

البته بيشتر از اون عرضه ميخواد كه يكي به اين جيگر حالي كنه كه اين خط آزاد، تنها خط فكس مادر مرده واحده.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

نتاجتم بده

از اين صحنه پر هياهو، ...........

از اين لحظه‌هاي كشنده................

از اين ضجه‌هاي زننده.............

 

نجاتم بده. نجاتم بده

 

پ.ن. 1 : امروز از اون روزهاست ها. بد رقم

 

 

بعداً‌نوشت: مسي واسم يه پيام گذاشت. وقتي خوندمش با تمام وجودم  يادم اومد كه:

"بگو آخر اين سفر ميرسم كجاااااااااااااااااااااااااااا

 

آسمون اينجا خاكستريه، قصه‌هاش، قصه ديو و پريه

آدمها وقتي واسه هم ندارن، اينجا معلوم نميشه كي به كيه!!!!

 

توي اين شهر شلوغ، يك آشنا كنارم نيست

حتي يك سر پناه واسه قلب بي‌قرارم نيست.........."

 

مسي جونم........

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 8 AM |

ميخواستم برم سينما. فيلم "درباره الي". دوستي  گفت "اگر خيلي اعصاب داري و ميخواهي بري ناخنهات را بجوي بسم الله".

 رفتم خونه. اخبار 20:30.

ساعت از نه گذشته بود كه ديدم ديگه انگشتي واسم نمونده كه هيچ مويي هم بر سرم نمونده. از اون بدتر هيچ احساس شعوري هم نمونده

 

 

ميخواستم يه زمان مشخص كنم و برم ديدن عزيزي كه خيلي واسم عزيزه. رفتم. ديدم توي بي‌برنامگي...................

 

 

ميخواستم توي غار تنهاييم باشم. اينقدر هر كس از راه رسيد مثل ... اومد تو، ديدم يار غاري هم واسم نمونده ......

 

 

ميخواستم سرش داد بزنم. تذكر بدم. ديدم توي اين مهد كودك، حسي واسم نمونده ...........

 

ميخواستم .....................

 

 

 

شايد برم

يكي از همين روزها ميرم. انشاله

 

 

.    پ. ن. 1 به جان خودم بياييد اينجا و بخواهيد نصيحت كنيد ميزنم داغونتون ميكنم.

.    پ. ن. 2 دلم ميخواد و به هيچ كس هم ربطي نداره


بعد نوشت:

ميخواستم بيام بنويسم كه من مخلص همه مهربونيها و دلگرميهاي همه دوستهاي خوبم هستم، اومدم ديدم كه خودشون هم ميدونن كه واقعاً  دوستشون دارم


 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

1-    يه كار گفته بودم مدير كوچك با شركت ما برداشته (البته به زور پارتي و به ضرب چماق توانست كار را بگيرد)، امروز نسخه اوليه‌اش براي بخش ما هم اومده واسه اظهار نظر. فكر كن!!!!! منو اين همه خوشبختي محاله!!!!

شماها نميدونيد از صبح كه اين نسخه را به دست منم دادند واسه اظهار نظر و كامنت گذاشتن، شيطونه چه بزن برقصي زير گوشم راه انداخته!! اصلاً ‌اين صداي موزيكي كه شيطومه ميزنه داره همينطور كمرم را همينطططططططور قرررررررر ميده

از اون بدتر، آگهي تبليغاتي وسط موزيك هم پخش ميشه و شيطونه ميگه كه همچين حال اون مدير كوچولو را بگيرم كه بفهمه كار هر كس نيست خرمن كوفتن

 

2-    ببينم اون قديما بود يا اون نديما ميگفتن "ژيان ماشين نميشه، باجناق فاميل نميشه" هان؟ كي بود ميگفتن؟؟؟؟ در هر صورت ما با اين باجناقمون همچين رفيق فابريك شديم، همچيننننننن اساس ها!!!!

 

پ. ن. همچنان سرم درد ميكنه!! ديشب و شبهاي دگر مهمان داشتيم از نوع فيرست كلاس!!! شكر خدا همچين صداي تلويزيون را بالا ميبردند كه تمام همسايگان استفاده ميكردند!!! از اون بدتر، من نميدونم چه زهر ماري من به خورد اين ملت داده بودم كه تا صبح يكي يكي پشت در ته راهرو به صف شده بودن!!!! اينقدر رفتن و اومدن و چراغ و كولر و كوفت و زهر مار را خاموش روشن كردن كه من توي 48 ساعته گذشته دو ساعت هم مثل آدم نخوابيدم!! هر چي قهوه و نسكافه ميخورم افاقه نميكنه. يه دسته بزرگ گنجشك دارن دور سرم ميچرخند و جيك‌جيك ميكنن!! شما را به خدا اگر جايي ميشناسيد كه آموزش آشپزي با متد گرلاوين بدون الگو ياد بده و تازه شهريه‌اش هم كارمندي و اقساط بلند مدت باشه يه خبري به من بدين. ممنون

  

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

نميدونم چرا بعضي آدمها اينقدر مغز فندقي هستن!! چرا؟

1-  جيگري هست كه با سلام و صلوات و هزار ماشاله به بركت جيب بابا، براش ليسانس و فوق‌ليسانس خريداري كردن!! اونم نه از نوع پيام‌نور و آزاد و غيرانتفاعيش ها! نه اصلاً. از نوع دانشگاه تهرانش. اسسسسسسسسسساس

اين جيگر جون شد مدير عامل يه شركت معتبر و از بركت زبون دراز و مهارتش در پيچوندن و اعتماد به نفس فوق‌العادشون و صد البته نيروهايي كه استخدام كرده بودند شركت را اداره ميكردند

تقي يه توقي خورد و جيب بابا بركتش افزون شد و جيگر مذكور تشريف برده بلاد كفر براي اخذ مدرك دكترا!!! حالا خدا وكيلي ما نفهميديم چي شد كه يههو ايطو شد و ايشون مدركشون هم گرفتن (يه مدرك خاص كه هنوز كه هنوزه ما نفهميديدم چي هست) با هزار كبكبه و دبدبه ميان ديار مسلمونها!!! و دوباره برميگردن بلاد كفر پيش سر و همسر

يكي نيست بهش بگه مغز فندقي جون!! من يكي كه از همه جيك و پوك تو خبر دارم. ديگه اين افه چ...‌هاي زياديت جلوي من ديگه چيه!!! آقاي دكتر آقاي دكتر راه ميندازي!!!!

 

2- جيگر ديگري هست كه سالهاي سال با قناعت و صبر و خساست!!! زندگي كرده و هزار الله‌اكبر به واسطه دولتي بودن شغل همسرشون و صد البته قانون جذب مزايايي كه در بعضي از اين ادارت دولتي هست و فقط و فقط جذب بعضي‌ها ميشه حالا واسه ما شدن مرفه بي‌درد!!!

تشريف برده بودند مهماني زنانه. حالا بعد از مهموني نشسته داره واسه من تعريف ميكنه

- واي من اونجا از همه خوش‌هيكلتر بودم. همه ميگفتن ماشااله!!! اندامت از يه دختر بيست ساله بهتر مونده (اين جيگر حدود 58 را دارد)

- (بلللللللللللله ديگه. قطعاً)

- سرويسي كه من انداختم از سرويس همه قشنگتر بود!!! همه ميگفتن خانم .... (همسر ايشون .... هستن) جواهرتات خيلي معركه است

- بله. البتههههههه (هر چي كاسه بشقاب و قابلمه و ملاقه طلايي و جواهر نشان بوده انداخته گردنش)

- اومدن گفتن خانم ..... اين ماكزيما زرشكي دم در واسه شماست؟؟؟ منم با غرور گفتم كه نه!! من عمراً سوار ماكزيما بشم! من امشب با ..... اومدم (آقاي ...... تازگيها اين ماشين را براي اوشون خريدن)

- (كي ايشاله كپك ميزني؟؟؟)

 

يكي نيست بهش بگه مغز فندقي جون!! من يكي كه از همه جيك و پوك تو خبر دارم. ديگه اين افه چ...ه‌هاي زياديت جلوي من ديگه چيه!!! تو ديگه اين همه ادعاي كلاس و ثروت ميكني!!! خودتم ميدوني كه بعضي اخلاقها و منشهات ديگه عوض شدني نيستن!! حتي اگر سر تا پات را هم طلا بگيري

 

پ.ن. مخاطب خاص: عزيز دلم يه سوزن كوچولو به خودت بزن، بعدش بيا به جاي يه جوال‌دوز، دو تا جوال‌دوز به من بزن.

پ.ن. مخاطب خاص: دلم برات تنگ شده. نميدونم اينو ميفهمي يا نه؟

پ.ن. در هفته‌اي كه گذشت يك كار بد كردم. يه خورده عصباني شدم و يه ذره با يه جيگري بحث كردم. البته اولش بنده خدا داشت سكته ميكرد ولي بعدش آسمان آفتابي شد!!! فكر ميكنم براي هر دو تامون لازم بود (براي اون كه يه خورده خودش را اصلاح كنه، براي من كه يه وقت خداي ناكرده حرف توي گلوم نمونده غمباد بگيرم) جالب اينجاست كه از فردا صبحش نه من به روي خودم ميارم نه اون!!! ولي فكر كنم گوشي دستش اومد كه نبايد با دمب شير بازي كنه ها

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 12 PM |

ظهر پنجشنبه:

عين يه خانوم از توي پاركينگ شركت سوار ماشين ميشيد و دقيقا تا در پاركينگ خونه اصلا از روي صندلي تكون نميخوريد.

توي خونه بعد گذشت يك ساعت ياد موبايلتون ميوفتين. هر چي زنگ ميزنيد "مشترك مورد نظر در دسترس نيست" نتيجه ميگيريد كه موبايل توي ماشين (توي پاركينگ جا مونده)

يك ساعت بعد تمام ماشين، كيف، جيب، اينور اونور و .... هر جا ميگريد، از موبايل خبري نيست كه نيست. با يه خط ديگه زنگ ميزنيد. يه آقايي جواب ميده!!!!!!!!!!!!

-   ببخشيد آقا اين خط شماست؟

-  نه. جلوي سبزي فروشي ... پيداش كردم!! چاكرتم هستم!! (آخر تريپ لاتي) ساعت شش تا شش و نيم بيا .. بگيرش

-     آقا دستتون درد نكنه. من همين الان ميام ... ميگيرمش (اي خدا. من اصلاً از توي ماشين پياده نشدم!! سبزي فروشي!!! اونم اونجا!!! همزادم بوده لابد!!)

-    نه. الان اونجا نيستم!!! (بوق اشغالللللللللللل)

 

هر چي زنگ ميزنيد ديگه جواب نميده. يه بار ، دو بار و ....... اصلاً جواب نميده!!

تشريفتون را ميبريد همان سبزي فروشي مذكور. نه اون، نه هيچ كدوم از مغازه‌هاي اطراف نشنيدن كه كسي موبايل پيدا كرده باشه!!! (هنوز هم نميدونيد كه كي رفتين سبزي فروشي!!! عجب همزاد بلا به جون  گرفته اي داريد ها!!!!)

 

ميريد با تلفن كارتي زنگ ميزنيد. دو تا زنگ نخورده جواب ميده!!!!

-    شرمنده آقا من منتظر يه تلفن مهم هستم. ميشه لطف بفرماييد بگيد كجا تشريف داريد، خودم الان بيام بگيرمش

-    (عصباني ميشه) من داشتم با ماشينم ميرفتم روش!!! نزديك بود خوردش كنم!!! الان كرج هستم. ديگه تهران نيستم!! همون شش و نيم تا هفت ميارم ديگه!

-    ببخشيد كجا مياريدش؟؟

-    (بوق اشغاللللللللللللل)

 

با هر خط ديگه و هر جا ديگه كه زنگ ميزنيد، دفعه اول جواب ميده و هر بار يه داستاني سر هم ميكنه (خيابون، سبزي فروشي، كوچه و .......... همين دوروبرا وووووووو هر بار هم يه خورده ساعت را تكون ميده) ولي دفعه دوم ديگه جواب نميده!!!

 

حالا بعد از ظهر پنجشنبه است!! تمام دفاتر خدماتي تعطيل هستن!! از اون بدتر هنوز سند اين خط را نگرفتين!!! آخرين قبض را هم اينترنتي پرداخت كردين و فيش پرداختي توي كشوي ميزتون توي شركته!!!

 

زنگ ميزنيد 110

-    سلام آقا. وقتتون به خير. يه سئوالي داشتم از خدمتتون. امروز ظهر موبايل من را دزديده‌اند. شما اطلاع داريد الان كجا ميتونم مراجعه كنم

-    به ما چه ربطي داره خانم كه ظهر پنجشنبه موبايلتونو دزدين!!! پنجشنبه ظهر تا صبح شنبه كل مملكت ايران تعطيله

-    بله اين شانس منه ديگه (نيش باز فراموش نشه). گفتم شايد شما اطلاع داشته باشيد كه دفاتر خدماتي كه كشيك هستن و ...

-    (مي‌پره وسط حرفت و ميگه) خانم عزيز!! كشيك چيه؟؟؟ من ميگم همه جا تعطيله! تعطييييييل! شنبه صبح جعبه گوشي، سند موبايل و آخرين قبض پرداختي را برميداري ميري دادسرا يه پرونده تشكيل ميدي!!!

-      فكر كردم اول بايد برم سيم كارتم را بسوزونم

-      نه!! اول از همه بايد بري دادسرا شكايت كني.

-     ممنون از راهنماييتون (نه اينكه من با شكايت به جايي هم ميرسم! توي پست قبلي گفتم واستون)

 

با توجه به توصيه يه دوست مهربون كه عين اين بلا دقيقاً يه روز پنجشنبه سرش اومده ميريد دفتر خدمات تلفن همراه رسالت!!! تعطيله

دفتر خدمات تلفن همراه فرودگاه قرار بوده تا شش باز باشه ولي چون شما آخر شانس هستين استثناً زودتر بسته رفته!!

اعصاببببببببببببببببببببب سالاد!

 

 

  

در نهايت ساعت هفت موبايلم به دستم رسيد!!! انگاري جفت پا روش پريدن!! خمير شده!! جالبه كه هنوز صداش در مياد!! فرمودن كه در حاليكه روده‌هاش دراومده بوده توي خيابون پيداش كرده‌اند!!! هر چي هم داد زده و صدا كرده كه اين موبايل كيه كسي جواب نداده!!!

اوشون هم دلش به رحم اومده و گذاشته توي جيبش! بعدشم كلي شاكي بود كه چرا اينهمه زنگ ميخوره!!!

از اون جالبتر اينكه بهتون ميگه كه توي اين مدت چه كساني بهتون اس ام اس زدن و چي نوشته بودن!!!

 

غر نميزنم. خدا را شكر كه بالاخره پيدا شد. هرچند كه هنوز نفهميدم چطوري از توي دست اوشون سر درآورده و هنوز نفهميدم كه چقدر جيب بنده را مورد مرحمت قرار دادند. ولي باز خدا را شكر

 

پ.ن. 1: دقيقا جلوي در پاركينگ من يك دقيقه پياده شدم كه در را كامل باز كنم. شيشه ماشين پايين بود و گوشيم روي داشبورد بود! يا طرف خودش اينقدر زبل بوده كه بزنه و بره يا يكي ديگه برداشته بوده!!! ولي اگر دزدين چرا آخرش پسش داد!!! هر چي بود و هر كي بوده آدم با انصافي بود كه اجازه داد دست آخر به دستم برسه و اين صبح شنبه معركه نگيرم

 

پ.ن. 2: جان من جواب اون آقا پليسه را حال كردين؟؟؟

 

پ.ن. 3: كم‌كم دارم به وجود همزادم ايمان ميارم

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

يه خبر مهم: رسيدگي به شكايات هم اينترنتي شد. به جان خودم!! ببينيد شما اگه از هر جايي و هر مشكلي براتون پيش اومده باشه ميتونيد از طريق سايت مخصوصي كه قوه قضائيه جديداً راه‌اندازي كرده، مشكلتونو حل كنيد.

من فكر ميكنم كه بعد تلاش تمام و بي‌وقفه كارشناسان خدوم داد*گست*ري و  پس از عمل كردن ك* و*.... گشاد بعضي‌ از وكلا و كارشناسان و مسئولين و كارمندان ادارات مربوط به قوه سوم، اين نتيجه بزرگ حاصل شده. باور كنيد. اصلاً نميتونيد تصور كنيد كه اين كارمنداها و از اون مهمتر رئيسهاي بزرگ و كوچكشون با چه دلسوزي و چه صادقانه و بي‌چشمداشت و اینقدر سر به زیر که فقط زیر میز را نگاه میکنن، همچين عين جت، سه سوت كارتون را انجام ميدن. حتي از پرسنل خدوم اداره بيمه هم بهتر هستن. باور كنيد

 

من خودم يه نمونه عيني زنده هستم!!!

چهار سال پيش (دقت كنيد چهار سال پيش. يعني دقيقاً ارديبهشت 1384) گزارش اف اس و بي پي يه طرح بزرگ كشوري را تمام كردم و كار را با حسن نيت تمام به مدير عامل كارفرما تحويل دادم و حتي ازشون امضاي تأييد پايان كار گرفتم، چي شد؟؟

چيز خاصي نشد. كارشون را پيش بردن و پول بنده را ندادن!!! يه شش ماهي با هم جلسه و بحث و بررسي، آخر سر رئيس هيأت مديره شركت كارفرما كه به اصطلاح امروزيها، آدم كله‌گنده‌اي هست و خرش چهار نعل ميره، خيلي شيك گفت اصلاً نميخوام پول شما را بدم.!!!!

ميدونيد دليل اين كارش چي بود؟؟؟؟ رئيس هيأت مديره با اينكه حدود پنجاه سال سن داشت + دو تا پسر بزرگ كه هر دو دانشجو (خارج كشور) بودند و دو تا همسر + مقادير نا متناهي جي اف داشتند، باز عشق سركار خانم مدير عامل را در ذهن ميپروراندند و از بد روزگار من توي مدت همكاريم با اون شركت با سركار عليه خانم مدير عامل يه خورده رفيق شديم.

دقيقاً از شانس بسيار خوب بنده، همزمان با تمام شدن كار، رابطه خانم مدير عامل با اين آقا به هم خورد و براي جز درآوردن همديگه، يه سري نيروها را مرخص كردند و پول من را هم ندادن

بگذريم. چون قانوناً حق با من بود و سند و مدرك به اندازه كافي داشتم، رفتم وكيل گرفتم و شكايت كردم.

نتيجه:

تا همين امروز كار طول كشيده (هنوز). كلي پول وكيل، پول باطل كردن تمبر، پول كارشناس دادگاه، كارشناس بررسي گزارش و كوفت و زهر مار دادم!!! وقتي كه صرف كردم و از اين ور به اونور و ديدن اين و اون هم به كنار!!! يك ماه پيش وكيلم تماس گرفت و گفتند كه امروز دادگاه بودند. حكم به نفع من صادر شده ولي هنوز ابلاغ نشده. يعني هنوز ماشين نشده و ابلاغ هم نشده.

امروز با وكيلم حرف زدم. بعد يك ماه هنوز كه هنوزه حكم ماشين نشده و ابلاغ هم نشده. آخه منشي دادگاه هنوز حال نميكنه حكم منو ماشين كنه و يه مهر هم بزنه روش!!!! اصلاً بنده خدا وقت نميكنه. شما كه نميدونيد چه كار سختيه اين ماشين كردن!!!! شماها كه خبر نداريد چقدر اينها بيزي هستن!!!

بعد اون

اگه، اگه حكم ابلاغ بشه، مثل اينكه جناب خوانده 20 روز كاري وقت داره اعتراض بكنه!!! كه در صورت همچين چيزي ميره دادگاه تجديد نظر و ................ گاوم دوباره زايمان ميكنه

اگر اعتراض نكنن، 30 روز (اينو دقيق متوجه نشدم) وقت دارن كه چكي در وجه من بكشن و مبلغ مورد شكايت را به من بدن. اگر ندن دوباره يه چند وقتي من مهلت دارم تا سند ببرم و اموال منقول و غيرمنقول اوشونها را معرفي كنم و بعد حكم ددگاه بگيرم و برم توقيف كنم!!!!!!!!!!!!!!!! حالا از سر قبرم ميرم سند اموال ميارم!!

فكر كن.

ناگفته پيداست كه وقتي آدمهاشون اينجوري كار پيش ميبرن، سايت و مراجعه غير حضوري و اين قرتي‌بازيهاي مزخرفشنو چقدر كار پيش ميبره

 

نتيجه‌گيري اخلاقي: آقا دزد بودن و مال مردم را خوردن خيلي خيلي آسونتر از اين حرفهاست. پس راحت باشيد. كه دست مظلوم بينوا به هيچ جا بند نيست. اصلاً ظواهر نشون ميده كه عمر مظلوم كفاف نميده كه بخواد پيگيري كنه. اوهههههههههه اينقدر راه داريد كه همينطور تا قيام قيامت بپيچونيدش. تازشم دادگاه با شماست. باور كنيد

 

 

 پ. ن. 1 :يادمه يه كارتون ميديم به نام واتو واتو. داشتم فكر ميكردم كه اي كاش ورژن جديدش هم به بازار ميومد.

اسرار آميز، باورنكردني، عجيب، اعصاب خورد كن، بي‌ملاحظه، از خودراضي .............. موجود دوپايي به نام مادر شوهر

 

 پ. ن. 2: چقدر زود گذشت. پارسال همين موقع داشتم براي سيزده رجب نقشه ميكشيدم. واي كه چه زود گذشت. امسال اما، به ياد تك‌تك خاطرات پارسال هستم. ازین صحنه پرهیاهو........نجاتم بده.

 

پ.ن. ۳: انگاری در مورد همه چیزای دنیا استثنا وجود داره. لذت میبرم که من همیشه توی استخر خالی میپرم. اونم از روی دایو! حالا یا با سر یا با ته

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

 

خيلي خيلي وقت پيش يادم مياد كه توي حياط خونه مادربزرگم يه قفس مرغ و خروس بود. تا وقتي جوجه بودن خوشم ميومد نگاشون كنم ولي وقتي بزرگتر شدن، اصلاً هيچ تمايلي به ديد زدن و دون ريختن براشون و از اين فيلمها نداشتم.

يادمه يه روز كه رفتيم خونه مادربزرگم، يه آقايي اومده بود براي اينكه مرغها را سر ببره!!! ظاهراً ديگه تخم نميكردن و فقط هزينه داشتن!!! نتيجه‌گيري شده بود كه .پخ پخ!!!

اون روز من كلي گريه كردم. با اينكه هيچ خوني نديدم و هيچ صحنه دلخراشي هم نديدم ولي كلي گريه كردم!!! توي عالم بچگي خيلي دلم واسه مرغها ميسوخت!!  و تا سالهاي سال ديگه مرغ نميخوردم !!!!

يه بار هم همين فيلم را واسه گوسفند داشتم!!! خبر مرگم رفته بودم عروسي. آخر شب رفتيم بدرقه عروس و داماد و منم داشتم بمب ميتركوندم كه يه دفعه ديدم اوههههههههه چه افتضاحي وسط كوچه راه انداختن!!! مثلاً به مباركي و ميمنت!!!! (عجب رسمهاي مزخرفي ماها داريم ها!!!) از اون به بعد همچین مواقعی چهاردنگ حواسم هست که نگاه نکنم

بگذريم....

 

الان عقلم بيشتر ميرسه و ميبينم كه توي دنياي آدم بزرگها همه مرغ ميخورن. مرغ كه سهله. گاو و گوسفند هم ميخورن. همه چي مال خداست!!! اونها هم دوست دارن بخورنش!!  اكييييييي تازه تارزانشم مال خداست

 

آدم بزرگها همچين پوست كلفت هستن كه مرغ را بزرگش ميكنن، دون مرغي و گاهي آشغال سبزي و نون خشك خيس خورده و غيره و ذلك و همه چي به مرغ بي‌مادر بينوا ميدن، بعدش، تا وقتي كه تخم ميكنه و خروسه هم براي سحر بيدارشون ميكنه كه اوضاع اوكي هست ولي وقتي مرغه از شدت سوء‌تغذيه ديگه تخم نكنه !! پخ پخ!!!

 

 

پ.ن. امروز بازم غذا مرغ بود!!! واي حالا تا آخر هفته اگه يه بار ديگه هم بخواد مرغ نهار باشه، من تنبل از گرسنگي ميميرم!!!

واي. نميدونم چرا هيچ وقت نميتونم يه خانوم خونه باشم و ژينگول و بينگول غذا بپزونم و تيتيش تيتيش با خودم غذا بيارم شركت. نميشه ديگه. واله!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |
  • دبيرستان كه بودم كلاً بچه شيطوني بودم. (از همون اول دبستان تا سال آخر ليسانس من خيلي بچه شيطوني بودم. بعدش نميدونم يه تختم كم شد كه سر به راه شدم يا پير شدم!! راستش بچه‌ها ميگفتن هر كس فوق ليسانس قبول ميشه يه تخته‌اش كمه!!! دكترا هم يه الوار !!!! هر چند كه فرش پاتريس هم نيستن) بگذريم....

از اون بچه‌هاي تخس خيلي خيلي درسخون بودم كه مدير بيچارمون نميتونست عذرم را بخواد. واسه همين منو كرده بود مبصر كلاس!!! (ميتونيد تصور كنيد كه با هماهنگي من چه به سر معلمها و خصوصاً ناظم بيچارمون ميآورديم. همه چي هم توي كارمون بود از ترقه و فشفشه تا ريختن مواد م*خ*در توي بخاري كلاس و ......) يه روز سر كلاس ناظممون اومد گفت خانم مريم ... بيان دفتر!!!!

رفتم پايين ديدم همه بچه درسخونها را رديف كردن. يكي در ميون يه قرآن هم دستشونه!!!! به ناظممون گفتم "خانم اجازه! اشهدمونو الان بخونيم يا بعدش وقت ميدين؟؟" اينو كه گفتم، يه خانم خيلي خيلي محجب با مقنعه رنگي بامزه يه گوشه نشسته بود گفت همين خوبه!!!! همينو ميبريم!!!!

خدا شاهد داشتم سكته ميكردم. ديگه لال شدم!! (اخراج؟؟؟ جوواب مامانمو چي بدم؟؟؟ ميبرن؟؟؟ كجا ميبرن؟؟ آمپول ميزن؟؟)

رفيتم توي حياط و ديدم به‌به. تريپ فيلم و فيلمبرداريه و اين جينگول مستون بازيها. بقيه بچه‌هاي توي دفتر را هم آوردن روي حياط. اون خانم بامزهه به من يه كاغذ داد. روش چند تا سئوال نوشته بود و جلوش جواب سئوالها!!! بهم گفت اينها را حفظ كن!!! منم نشستم همه را كلمه به كلمه حفظ كردم.

بعد همه را چند دسته كردن. قرار شد يه دسته بشينن يه گوشه حياط و بحثهاي قرآني بكنن!!! يه عده هم قرار بود با يه توپ ورجك ورجك بكنن. منم قرار شد برم كنار آبخوري و آب بخورم (مثلاً). بعد اون خانوم بامزهه بياد سئوالهاي توي اون برگه را از حفظ از من بپرسه (شيطون بلا خودشم سئوالها را خوب حفظ كرده بود ها) منم عين جوابهاي توي اون كاغذ را بگم.

سه دو يك گفتن و من شروع كردم ليوانم را پر كردن و آب خوردن. حواسم بود كه خانومه داره بهم نزديك ميشه. آب توي ليوانم تموم شد ولي نميدونم چي شد كه كات دادن!!! دوباره شروع شد

سه دو يك. منم ليوانم را پر كردم و دوباره. همه آب ليوان را خوردم ولي باز خانومه نرسيد!!!!! دفعه سوم

سه دو يك. منم ليوانم را پر كردم و دوباره. همه آب ليوان را خوردم كه خانومه رسيد. سلام و احوالپرسي كرد. منم گفتم مرسي!!! كات دادن. بهم تذكر دادن كه مرسي نداريم!! يعني چي مرسي!!!

دفعه چهارم: سه دو يك و بالاخره من يه ليوان آب ديگه خوردم و خانومه به من رسيد و به قول خودشون با من مصاحبه كردن. آخرش هم پرسيد امروز چه روزيه!!! فكر كن (شيطونه رفته بود زير جلدم كه بگم اين ديگه توي اون برگه نبود)

بعد مصاحبه كلي ذوق مرگ شده بودم كه از توي تلويزيون نشونم ميدن!!! بهم گفته بودن كه روز جمعه ساعت ... شبكه ....

صبح جمعه ملت را بسيج كردم كه بشينيد پاي تلويزيون كه الان منو نشون ميدن. يادم نيست اسم اون برنامه چي بود ولي تنها چيزيش كه توي دلم مونده اينه كه از اون همه حفظ كردن و اون همه سئوال جواب اون خانوم بامزهه، فقط دو تا سئوال فينگيلي را نشون دادن!!!!

دلمو شكوندن ..............حيف...... اون همه آب كه به زور خوردم....دل بيچارم داشت ميتركيد.....

 

  • ديشب خير سرم ميخواستم يه كاري بكنم كه دلم باز بشه. خيلي وقت بود كه فيلم اخراجي‌ها 2 را گرفته بوديم. خيلي شيك بدو بدو همه كارامو كردم و نشتيم به فيلم ديدن.

فقط ميتونم بگم كه "ماشالله" اعصابم توي فرغون رفت. ديوانه شدم. چقدر همه چي ساده و مسخره بود!!!!!!!!!!!! ميدونستم طنز هست و قراره بخندم ولي نميدونم چرا گريم گرفت عوض خنده!!! عجب بساطي داري ما با اين فيلمهامون!!!

البته جاي تعريف هم داره كه هر چي بازيگر دوست و آشنا و فاميل و غيره اين آقاي .... داشتن آوردن سر صحنه!!!! كارگردان هم كه قربونش برم..............

 

  • آدم وقتي ال سي دي موبايلش بسوزه بايد چه گلي به سر اين گارانتي بي‌خاصيتش بگيره؟؟ موقع خريد كه خدا تومن پول ميدي چون مدل گوشيت اله بله بايد گارانتي جيمبل داشته باشه!!! حالا كه ال‌سي ديش افتاده مرده، گارنتي كشك و پشم!!!! عجب سركاري هستن اين تعميرات موبايل!!!!

 

  • يه همكار جيگر دارم كه وقتي تلفنت تموم ميشه هنوز گوشي را سر جاش نذاشتي شروع ميكنه به سئوال جواب كردن!!! خيلي خودم را كنترل ميكنم تا خدمتش نرسم  ها. حالا اگه دختر خاله‌ات هم زنگ بزنه و تو بهش بگي دو به اضافه دو شده پنج تا، به محض اينكه گوشي را بذاري ميگه "خانم .... چرا گفتي پنج تا؟ نامه جديد اومده؟ چيزي شده؟؟"

نميدونم. گاهي خودم هم از اين همه صبر و صبوريم تعجب ميكنم!!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

1-    توي دفتر .. نشستين. همه به نظر آدمهاي معقول و تحصيل‌كرده‌اي هستن. كم كم بحث س*ي*ا*سي شروع ميشه و بالا ميگيره. يكي از آقايون خيلي اظهار فضل ميكنه و كلي از دولت حاكم طرفداري ميكنه و اوووووو از آمار و ارقام و رشد و توسعه حرف ميزنه. خيلي خودداري ميكنم با كيفم نكوبم توي مخ معيوبش

بقيه باهاش بحث ميكنن و در همين هاگير واگير ميشنويد كه همون كارشناس عزيز براي توجيه حرفهاش ميگه كه

- " ايران از قويترين و قدرتمندترين كشورهاي دنياست. از نظر سطح اقتصادي حرفها براي گفتن داره. اين همه منابع نفتي و گازي، حداكثر روزي سه هزار تا بشكه نفت داره. حالا شما حساب كن هر بشكه، اصلاً صد دلار، ميكنه به عبارتي سيصد هزار دلار. ميدونيد اين يعني چه؟؟؟؟ روزي سيصد هزار دلار!!! ميدونيد ساختن اين همه مسجد و مدرسه، پل، پالايشگاه، تأسيسات، گاز كشيدن و ... چقدر ميشه؟؟؟ اصلاً ميدونيد پرداخت حقوق من و شما چقدر ميشه؟  ...."

- همينو از اول ميگفتي برادر من. حقوق من و شما!!!!! (من چاکر تو یکی هستم با این آمار و ارقامت. روزی سه هزار بشکه!!!! ای جانم دقت کنید فقط سه هزار بشکه!!!! )

 

ميدونيد چه حسي بهتون دست ميده؟؟؟؟ حس لذت. لذت از ديدن اين همه وقاحت و خريت در كنار هم. اين نظر كارشناسانه باعث ميشه كه ...................

 

 

2-    ميريد ميوه‌فروشي. يه بار شليل سر و كله هم ريخته. توجه داشته باشيد از اين قرتي بازيها هم نداره كه توي ظرف باشه و سلفون و غيره و ذلك. به قيافه شليل نگاه ميكنيد!! بالا اتيك زده 6500!!!

خوب عقلتون ميگه قطعاً و حكماً اين شليل 650 تومان نيست. الان به يكي 650 تومان بدي اردنگي هم بهت نميزنن!! خوب 6500 تومان هم نيست. اصلاً به قيافه اين شليل نمياد كه اين قيمت باشه.

نتيجه ميگيريد كه حتماً اين قسمت قبل از شليل، سيب‌زميني يا پياز بوده و فروشنده يادش رفته اتيكت را عوض كنه

از اين كشف بزرگتون شاد ميشيد و با صداي بلند ميپرسيد آقا اين شليله چنده؟؟

·          خانم قيمت روش زده. 6500 تومان

·          هان!!! مگه چيه؟؟؟

·          تركه

·          ترك؟؟؟؟؟؟؟ همون فارسش را ميخورديم مگه چش بود؟ چيني هم اگه بود بد نبودآ. سيستممون داره با ميوه‌هاي هورموني چيني عادت ميكنه

·          نه خانم. كار تركه. كلاسش بيشتره. بالاخره از اونور اومده

·          مگه شلوار جينه؟؟؟؟؟

 

3-    مناظره انتخاباتي بين ... و .... هست. از شكوه و جلال و جبروت آمار و ارقام و داده‌هاي منتشر شده سازمان آمار و بانك مركزي و برنامه‌بودجه (انگاري منحل شده بوده ولي آمار ارقام را منتشر ميكنه) به وجد مياييد. دلتون ميخواد بزنيد توي سر خودتون از اينكه اين همه بيسواد هستين. از اينكه اين همه برو و بيا و درس و دانشگاه فلان و بهمان كه چي؟؟؟ ببينيد كارشناساشون چطور نمودار قرمزي ميكشن. ببينيد چطور تورم كاهنده از توي جيب عمه‌اشون در ميارن

واله. من نميدونم اين رفرنسهاي دانشگاهها را چرا عوض نميكنن!!!! چرا هر سال اين دانشجوهاي بدبخت را مجبور ميكنن كلي سرچ اينترنت كنن و مقاله و كوفت و زهر مار و انواع نرم‌افزارها را ياد بگيرن كه چي بشه؟؟

آخرش يه بيسواد مثل من و صدها نفر ديگه مثل من بشن؟؟ كه چي اونوقت؟؟پس به چه دردي ميخوريم؟ هان؟

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشــت                   که گنـــــــاه دگـــــــران بر تو نخواهند نوشت

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

 توي باشگاه:

سكانس اول: يه دختر خانم خيلي لاغر (اونقدر لاغر كه ميشه از پشت همه دنده‌هاشو شمرد) يه شورتك و يه تاپ خيلي كوچولو يه وجب بالاي نافش كرده تنش، وايساده جلوي آينه

سكانس دوم: خودشو از اينور ميكنه و از اونور ميكنه و نگاه ميكنه توي آينه و نچ نچ نچ

سكانس سوم: بلند بلند ميگه كه" واي چقدر چاق شدم!!! چقدر بد هيكل شدم!!! واي اين گوشت آويزون چيه!!! امروز بيست و دو كالري بيشتر از حد مجاز خوردم" بايد خودمو تنبيه كنم. از امروز شيريني قدغن و ...........

 

اي كاش سكانس چهارمي هم بود: بهش ميگم اينقدر چ..ه افه نيا كه چاقم چاقم. برو بيرون. عين يه گربه لاي در مونده شدي. اعصاب خورد كنننننننننننننننننننننننننن. كپك بزني. ميخواهي بگي كه چي؟؟؟؟

 

ظهر سالن غذا خوري:

سكانس اول: يه دختر خانم لاغراندام جلوي شماست. به متصدي غذا ميگه "واييييييييييييييي چرا اينقدر غذاهاتون چربه؟؟؟؟؟ اوههههههه ايييييييييييي آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ برنج نميخوام. خوراك ... بدين"

سكانس دوم: سر ميز همه در مورد ميزان كالري موجود در هر قاشق و چي چقدر چاق ميكنه و چه غلطي بكنيد لاغر بشيد و هشت تا كشمش برابر سه تا قاشق برنج هست و هشت تا قاشق پلو برابر نيم ساعت چهار نعل رفتن روي ترد ميل هست و پلو با برنج فرق ميكنه  و ................ سخنراني ميكنن

سكانس سوم: بعد نهار. پيشنهاد ميدن كه پياده تا پنج تا خيابون اونور تر بريم كه اين غذا را هضم كنيم. وايييي چقدر امروز خورديم. واه ال كرديم بللللللل كرديم. زود باشيد راه بريد. تنبلها چاقالوهاااااااااااا

اي كاش سكانس چهارمي هم بود: بابا اينقدر انرژي منفي نفرستيد. خورديم كه خورديم. واله. اعصاب مصاب ندارم از اين كالري و كوفت و زهر مار بخواهيد حرف بزنيد. اصلا دلم ميخواد توي قبر جام نشه. مگه زوره؟؟؟؟ حالا اينقدر بگين بگين تا دستم همش از توي قبر بمونه بيرون واسه يه ذره هله هوله................

 

بعد از ظهر بهاري:

سكانس اول: سر ميز غذا به اين نتيجه ميرسيد كه يه يك هفته‌اي ميشه با بر و بچ شيطنت نكردين. بنابراين نتيجه ميگيرد كه بعد نهار جيييييييييييييييييييييييم

 

سكانس دوم: در يك حمله پارتيزاني پول و سويچ ماشين را برميداريد و  طبق برنامه بر و بچ هر كدوم از يه سوراخي از شركت ميزنن بيرون. شما به همراه رفيق شفيقتون ميريد پاركينگ. ماشينو برميداريد و در حاليكه توي ماشين سعي ميكنيد قايم بشيد از پاركينگ ميزنيد بيرون. بر و بچ را از وسط كوچه‌ها جمع ميكنيد. صداي ضبط ر تا آسمون ميبريد بالا و ميگازونيد به سمت كافي شامپ ....

 

سكانس سوم: تا خرخره بستني و شيك و آبميوه نوش جان كردين و اينقدر خنديدين كه دل و رودتون درد ميكنه. توي راه برگشت به اين نتيجه ميرسيد كه بابا بياييد سر راه بريم شيرني .... از اون تارت معروف و نون سوخاري معروفترش بخريم و.....

با سرعت داريد برميگردين شركت. سر يه دور برگردون با يكي از همكاران عزيزتر از جانتون از راسته جيگرسانان شاخ به شاخ ميشيد!!!!!!!!!!!!

 

سكانس چهارمي هم هست: توي آسانسور در حاليكه پلاستيك حاوي تارت له شده دستتون هست با يكي از اعضاي گوشكوب هيأت مديره همراه ميشيد. بر و بچ هنوز دارن ميخندن. نميتونيد خودتونو كنترل كنيد و .... بله ديگه

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

امروز صبح:

1- صبح اول صبح توي اتوبان داريد چهار نعل ميتازونيد. يه دونه از اين ماشين مدل بالاها مثل يا زهرا جلوتونه و اونم داره صد و بيست را راحت ميره. يه دفعه رانندش ترمز ميكنه. ميتونيد تصور كنيد چه اتفاقي ميفته.

بهتون ميگم. شما هم همچين روي ترمز ميكوبيد كه هر لحظه احساس ميكنيد كف كفشتون داره روي آسفالت كشيده ميشه. هر چي روي صندلي جلو و عقب داريد شوت ميشه توي بغلتون. بوي لنت حالتونو به هم ميزنه. چشماتونو ميبندين و منتظريد كه هر لحظه از عقب يكي بكوبونه بهتون. ولي شكر خدا شانس مياريد و مبينيد كه ماشين عقبي فاصله زيادي باهاتون داشته

دليل اين ترمز ناگهاني چي بوده؟؟

يه سرعتگير فينگيلي خيلي شيك!!!!

حالا كار نداري كه نميدونم اين سرعتگيرها وسط اتوبان چه ميكنند ولي اون راننده جيگر يه لحظه اون كلشو كار نميندازه كه با همچين ترمز ناگهاني يكي از عقب ميزنه بهش و دست آخر راننده خودرو عقب متهم ميشه كه يه راننده زن هست و از اون مهمتر چون مرد هم هستي ميتوني شاكي هم بشي

 

2- سرپرستتون بيكارتون داره وسط اتاق رژه ميره. يه دفعه مياد ميگه چرا پنجره را باز كردين؟؟؟؟؟ ميخواهيد منو به كشتن بدين (عجب جيگگگگگگگگريه اين سرپرست ما)

يك ساعتي تحمل ميكنيد و از شدت بي هوايي  گرما احساس يه ماهي از تنگ افتاده بيرون بهتون دست ميده. يه مسلموني در راه خدا كولر را روشن ميكنه

مدتي بعد دوباره سر ميرسه و با ناراحتي كولر را كه خاموش ميكنه هيچ ............ 

 

3- صفحه گوگل تاك را كه باز ميكنيد، ميبينيد يه رفيق شفيق با بي‌انصافي كامل شما را متهم كرده كه به حرفهاش گوش نميكنيد!!! ميدونيد واسه چي؟ بهتون ميگم

روز قبل:

شما از صبح درگير يه كار مهم هستين. محاسبات و برو و بيا و از همه بدتر توجيه رئيس و اين و اون. توي اين هاگير واگير داريد با يكي از رفقا چت هم ميكنيد (نميدونم اين نشانه فعال بودن زياده يا محبتي كه به اين رفيقتنو داريد). رئيس صداتون ميكنه. كلي كامنت ميده و ميگه سريع تمومش كنيد كه بايد تا نيم ساعت ديگه بريم .... جلسه!!! (توجه داشته باشيد كه روح شريفتون از اين جلسه اصلاً خبر نداشته). شما مياييد پشت ميزتون و فرفره‌اي كار ميكنيد و جمع و تفريق و ضرب و تقسيم و .... در ضمن صفحه چت را هم ميبندين. چند لحظه بعد رئيس و معاون فلان قسمت و.... ميان كنار ميزتون و داريد گفتمان علمي انجام ميدين كه تلفن روي ميزتون زنگ ميخوره. همه ساكت ميشن و خيره به شما و دهنتون و تلفن نگاه ميكنن

-         بله

-         سللللااااااام چطوري خوبي؟

-         ممنون. مرسي. خواهش ميكنم. من بعداً باهاتون تماس ميگيرم

-         الكي ميگي

-         خواهش ميكنم. براتون ايميل كردم.  

-    الكي ميگي باهات تماس ميگيرم. چيو ايميل كردي؟؟؟ من ايميلم را چك كردم!! مخصوصاً آف لاين شدي. اره؟

-         سكوت (چه حس خوبي داريد الان. نه؟؟؟)

-         خدافظ (با بغض و ناراحتي)

 

ديشب:

توي يه خيابون تنگ و دو طرفه و تقريباً پر ترافيك داريد ميريد و در ضمن دنبال مطب دكتر ... هم ميگردين. اون موبايل خاك بر سر دويست تا زنگ ميخوره. جواب نميدين، دواره زنگ ميخوره. جواب ميدين

- سلام چطوري؟

- سلام. مرسي. مريمممممممممم

- ببين من نميتونم با موبايل حرف بزنم. دستم گيره.

- خوب تو گوش بده. نميتوني گوش بدي؟؟؟؟

- هان!!!! به جان خودم گيرم. (حالا توي اين هاگير واگير چشماتون داره دنبال مطب مورد نظر ميگرده، دنده هم عوض ميكنيد، به عالم و ادم و اين شهر و ترافيك و خيابونهاي تنگش فحش هم ميدين، يه جاي پارك هم پيدا كردين و ميخواهيد توي اون محشر كبرا دنده عقب بياييد و دوبل هم پارك كنيد)

- خوب پنج دقيقه‌اي تمومش ميكنم. من دلم خيلي گرفته. گوش كن

-هان!!!!!!!! (توي دلتون ميتونيد بگيد كه" خدا منو مرگ بده. دل خود من كربلاست. كسي خبر نداره")

 

5- بازم بگم؟؟؟؟

 

پ. ن. همکارها و دوستان و خلاصه هر کسی که آشناست و میاد اینجا را میخونه. به جان خودم اگه به خودتون بگیرید و بخواهید گله کنید هر چی فحش آبکشیده و آب نکشیده بلدم نثار روحتون میکنم تا با فرشته ها محشور بشید

  

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

 

*       زنگ زده ميگه: مريم جون در مورد پروژه‌هاي .... كار كردي؟ رفته بودم شركت فلان همش اسم تو را مياوردن

-          هان؟

-          ميشه از اين سري پروژه‌ها يه چند تايي به من بدي؟

-          نه. اينها امانت بوده. من شرمندتون

-     نه ببين. گوش كننننننننن. چيز خاصي نميخوام. فقط فايل اكسلش را با همه فرمولهاش، فايل كامفار و فايل وردش را بده. (توي ورد هر جا اسم اون شركت هست را دليت كن)

-          امر ديگه نداريد؟؟؟ فرمولهاش؟ بابا خيلي پيچيده است نميفهمي چي به چيه؟ فايل اكسل يكي ديگه به درد نميخوره

-     قربونت برم. بابا شكسته نفسي نكن. خوب هر جا ديدي خيلي قاطي پاتيه برام توضيحشو توي كامنت بنويس. يا خودم زنگ ميزنم ازت ميپرسم. تا ظهر برام ايميل ميكني ديگه؟

-          هان؟؟؟ (يعني من اينقدر گاو هستم)

-          ببين يه جا گير آوردم كه بهمون كار ميدن. پول خوبي هم ميدن. صحبت كردم ....

-     بشين بينيم باااااااااا. دفعه قبل كه منو معطل كردي و كار كار اره انداختي به كجا رسيديم؟؟ توي اين ترافيك تا اون سر شهر همش برو بيا داشتم....

-     الهي بميرم. اون دفعه من شرمندت شدم. اين فرق ميكنه. باهاشون صحبت كردم. مطمئن هستم. نمونه بفرست ميخوام برم نشونشون بدم. و ..... خوب مريم جون كي برام ميفرستي؟

-          ..................................

 

يكي ديگه يه شب ديگه بعد چندين ماه تماس گرفته و ميگه:

-          مريم جون شما در مورد فلان تحقيق كردين؟ گزارش نوشتين؟

-          بله. چطور مگه. گزارشش را خوندي؟

-          نه. شنيدم. ميشه يه لطف بكني كل گزارشها و تحقيقات را توي اين زمينه برام با سي‌دي بفرستي؟

-          هان !!!!!!!!!!!!

-     يه كار گرفتم نميدونم از كجا شروع كنم. نميخوام كپي كنم ها. نه اصلاً. فقط ميخوام الهام بگيرم. به جان خودت وضع ماليم خراب شده. به اين كاره نياز دارم. اوضام درامه......

-          هان (شيطونه ميگه دهنم را باز كنم)

 

 

*     اين همكار جيگر من رفته پيش جن‌گير. به جان خودم!!!! بعد اين دكتر جييييييگر (همون جن‌گيره) يه نسخه براش پيچيده اساس. كلي دوا درمون براش نوشته. جالب اينكه دكتره يه قرون ويزيت نگرفته ولي دواهايي كه از داروخانه شخصيش بهش داده حدود شصت هزار تومن شده

تازشم گفته مرتب بايد بيايي ويزيت بشي و بعضي دواهات را دوباره بگيري. واله مرفهين بي‌درد همينها هستن ديگه. شاخ و دم كه ندارن. تازه خونشون طبقه هفتم هم هست. توي الهيه. روزي صد هزار بار اينو به هم گوشزد ميكنه. اينو گفتم تا شما هم بدونيد. آخه خيلي دوست داره همه بدونن.

لذت ميبرم از اين همه حس خودنماييش

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

* توي خوابگاه كه بوديم مشخصه كسايي كه ازدواج ميكردن و يا عقد ميكردن يه چيز بود. "كله زرد". باور كنيد هر دختري كه يكي دو سه هفته مرتب آخر هفته‌ها ميرفت خونشون و بعدش يه دفعه با يه كله زرد كرده و دستهايي پر از النگو و انگشتر ميومد خوابگاه ميفهميديم كه بللللللللللله. كله اينو هم كردن توي كاسه توا .....

يادم مياد توي آموزشگاه آرايش و پيرايش يكي از چيزهايي كه مربيمون هميشه تأكيد داشت اين بود كه بايد هميشه رنگ پوست و چشم يه مشتري را در نظر بگيريد و بعد با توجه به تركيب رنگهاي گرم و سرد موهاشو رنگ كنيد. (من قبول دارم كه اين يه چيز كاملا سليقه‌اي و شخصي هست ولي بايد يه سري اصول را هم در نظر گرفت)

اين روزها خيلي‌ها ميل شديدي به مش كردن و زرد كردن و بلوند كردن و كاهي كردن موهاشون دارن. چرا من دليل اين كارو نميفهمم؟؟؟ (شايد قيافشون خارجي ميشه)

يه دختر خاله فشن دارم كه پوستش خيلي خيلي سبزه است. هميشه توي فاز اينه كه چي مد شده. چه رنگي بورسه و ....در ضمن يه خورده تا قسمتي زيادي تپله.  هميشه ميره موهاشو پايه نه ميكنه. بعدشم زردش ميكنه. حالا يه بار فر شش ماهه ميزنه يه بار هم به زور اتو و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه ميخواد صافش كنه. يه بار سيخ سيخه يه بار وسط طوفان وايميسته تا موهاش طوفاني بشه!! صد هزار بار بهش گفتم كه قيافش مثل .... ميشه ولي كو گوش شنوا. ميگه:

مريم جون دو تا دليل داره كه اينجوري به من ميگي. دليل اولش اينه كه تو با رنگ مخالفي بيخودي ايراد ميگيري!!!!! دليل دومش هم اينه كه تو اصلاً از مد هيچي حاليت نيست (حالا ما نفهميديم چه ربطي داره؟؟؟)  

 

* شما جايي را سراغ نداريد سر بفروشن؟ ديگه اين سر واسه من سر نميشه. دائم درد ميكنه. برم بكوبمش به ديوار جاش يكي ديگه بخرم.

 

 * اون دوستم كه پست قبلي گفتم دستگاه گوارشيش ريخته به هم. يه نصيحت پزشكي ديگه هم فرمودند.

نميدونم توي برنامه "به خانه برميگرديم" (فكر كنم اسمش همين بود. ميدونيد كه من با تلويزيون قهرم) يه خانوم متخصص فرمودن "ساعت نه تا يازده شب، معدتون در حال هضم آنچه از صبح خوردين ميباشد بنابراين واسه كمك به معده توي اين ساعات آنتي اكسيدان مصرف نماييد". خوب اين عزيز دل هر شب ساعت نه دو تا گلابي با هم ميل ميكنند (حالا چه شام خورده باشه چه نخورده باشه)!!!!!!!!! اي خدااااااااا

 

* گوشي تلفن يه جورايي با يه چسب (مثل چسب رازي) به دست اين همكار جيگر من چسبيده. روي ميزش هم دو تا دستگاه تلفن داره. اين زنگ ميخوره به اجبار اون يكي را قطع ميكنه. بعد جالب اينجاست كه در حين تلفن زدن حواسش به مكالمات بقيه هم هست. داره با تلفن حرف ميزنه و يه دفعه رو به ما ميگه چي شد؟؟ كي بود؟ كي رفت توي اتاق رئيس؟؟ آقاي فلاني چي گفت؟؟؟؟؟

لذت ميبرم از اين همه شور حسينيش

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

* سرم خيلي خيلي درد ميكنه. به لطف دوست عزيزي كه ديشب توي اعصاب بنده پاتيناژ رفتن و قدمش را روي تخم چشم بنده گذاشتن تا خود صبح كابوس ميديدم. اينقدر بهم انرژي منفي داد كه امروز حس آدمهاي كتك خورده را دارم

واله من به هر زبوني كه بلد بودم به اين خلق‌الله گفتم پاتونو توي كفش من نكنيد. نه كنجكاوي بفرماييد و نه گله كنيد و نه راهنمايي و نصيحت. لطف بفرماييد به قوانين و اصول بنده احترام بذاريد. احترام دوطرفه است ها. منم صبرم تموم ميشه و.....

واله خونش بيكار بوده اومده توي مخ من راه ميره!! تازه آخر شبي يادش افتاده كه من يه آرشيو فيلم خير سرم دارم و ميگه "مريمي از اون آرشيوت يه فيلم بيار ببينيم روحيت عوض شه!!!!"

شيطونه ميگه.........

 

* اين همكار جيگر من اكثر اوقات داره سماق ميمكه و توي اعصاب بقيه قدم ميزنه و با تلفن آمار ميگيره كه كي با كي ازدواج كرد، كي قراره چه بكنه، كجا وام ميدن، كجا ساختمون ميسازن، كدام صندوق چه ميكنه، شركت به كي به چه مناسبت چند داده، كدوم رستوران چي ميپزه و ....... چي به چي شده و ....

قرار شده با بقيه بچه‌ها واسه روز تولدش يه بافتني بگيريم بديم دستش تا كمتر خسته بشه!!! اممممممما از خوب روزگار تمام اسناد و آمار و ارقام و فايلهاي مربوط به.... شركت ... به من و ايشون ارجاع شده و قراره با هم روش كار كنيم. فكركنيد با هم (به جان خودم توي اين مورد روحيه تيم وركي من رفته زير گل) خواهش ميكنم همگي دعا بفرماييد ايشون مرخصي بگيرن، تشريف ببرن جزاير قناري، من خودم دندم نرم همه اسناد و مدارك را به تنهايي ميخونم و گزارش ميدم.

 

* واي امروز يك مدير كوچك مياد اينجا!! چقدر دنيا كوچيكه واله. مدير كوچك من با استفاده از مقادير متنابهي ويتامين پ، يه كار از شركتي كه من الان توش هستم گرفته. جالبتر اينكه امروز مياد طبقه ما و دقيقاً با مدير واحد ما جلسه داره!!! نميدونم ديدن دوباره يك مدير كوچك چه حسي داره؟؟؟

 

 

 

پ.ن. يه روز كه سر حال بودم گزارش كاملي از احوالات اين همكار جيگر مينويسم. (غيبتي خواهيم كرد تا با فرشتگان بيشتري محشور شويم)

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

توي جمع دوستاي  پزشكم كه هستيم توي تعريفاشون ميشنوي كه گاهي اوقات مريضها، خودشون سر خود، يه بلاهايي سر خودشون ميارن كه آدم در منطق اين كار ميمونه

هميشه فكر ميكردم كسايي كه همچين كارايي ازشون سر ميزنه احتمالاً از نظر سواد و تحصيل خيلي خيلي پايين هستن ولي ديشب فهميدم كه هميشه هم اينجوري نيست

ديشب يكي از دوستامو ديدم. رنگ زرد. زير چشم كبود شده و حسابي درب و داغون. گفت دو هفته است كه حسابي سيستم گوارشيش ريخته به هم و ... ايشون توي اين دو هفته دكتر تشريف كه نبردن هيچ، در عوض به اندازه تمام عمر بنده دوغ به همراه ليمو ترش تازه ميل كرده بودن!!! بهش گفتم:

-         دوغ سردي داره. دوغ با ليمو ترش را از كجا اختراع كردي؟ كي بهت گفته؟

-         يه چيزي سر دلم مونده. بايد دوغ و ليمو ترش بخورم تا ببره

-         چي ببره. مگه چي خوردي. من سالم اگه اين همه دوغ بخورم ميمرم. خوب زنده‌اي

-         نه دوغ و ليمو ترش واسه معده خيلي خوبه

-         اينو از كجا ميگي؟ بابام جان يه چايي عرق نعنا با نبات بخور. خوب ميشي

-         نههههههههه. چايي خيلي واسه معده ضرر داره.

-         من كه نگفتم يه گالن چايي يك دفعه بخور. خوب يه ليوان آبجوش و نبات و عرق نعنا بخور

-    نهههههههه. خواهرم گفته چند روز بايد سعي كني هيچي نخوري بعدش دو تا كاسه بزرگ آش رشته با هم بخوري. معدت كامل شستشو ميشه

-         واي. خواهرت سالمه؟؟؟ بابا همه ديگه ميدونن آش رشته با اون همه حبوبات.....حالا خوردي؟

-         آره ديروز بعد ظهر خوردم. ديشب تا صبح توي.... بودم. دارم ميميرم

-         خواهرت ......

-         واه. مريم جون اين چه حرفيه. من مطمئنم كليه‌ام يه چيزيش شده

-    باور كن سطح هوشياريت خیلي اومده پايين. كليه چه ربطي به معده و رودت داره. حداقل يه سر برو دكتر. ثواب ميكني

-         حالا تو شماره يه دكتر خيلي خيلي خوب بهم بده. دكترهاي معمولي كه چيزي نميفهمن

-    حالا در اين نكته كه هر گردي گردو نيست شكي نيست ولي باور كن دكتر معموليها هم بيشتر از خواهرت ميفهمن

-         مريممممممممممم

-         ببين يه دكتر مغز و اعصاب ميشناسم معركه. به نظرم كله‌ات اشكال داره نه كليه‌ات

-         مريممممممممم

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

ديشب بعد يه روز تقريباً خسته‌كننده گفتم فيلم ببينم تا خستگيم در بره. اول كاري فيلم taken را ديم. اصلاً‌نميخوام تبليغ سوء يا غيرسوء بكنم چون شكر خدا نه بازيگران و نه هيچ كدام از عوامل فيلم خاله خانباجي من نيستن. ولييييييي تأثيرش روي روحيه فمنيستي من ..........موضوع فيلم به نظر من كاملاً واقعيه. واقعيتي تلخ كه زنان و دختران زيادي به نحوي درگيرش هستن.

در واقع داستان كلي فيلم درباره دزديدن دختران، فروش اونها و سرنوشت و زندگي بعد از اونه. نتيجه‌گيري كلي كه از اين فيلم ميشه كرد اينه كه مردها .... هستن. (خوب حالا اينجا حرف بد بزنم تا بياييد سر منو ببريد؟؟؟؟)

ولي خدائيش چهره‌اي كه از مرد توي اين فيلم نشون ميده اينه كه مردها فقط دنبال شهوت هستن. خلاص

زن فقط يك كالاست و در جهت رفع نياز جنسي مرد به كار ميره. واي كه دوباره اون حس بد در من تقويت شد. عين همون احساسي كه با ديدن فيلم مالنا داشتم.

واييييييييي

الان ديگه آخرين نسخه آنتي ويروس مرد روي سيستم من نصب شده.  

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

زده به سرم اينجا را ببندم  (ولي اگر ببندم اثباب‌كشي ميكنم ميرم يه جاي ديگه)

 

به نظرم از جمله مواردي كه توي وبلاگ نويسي حال آدم را ميگيره و بعضاً آدم را مجبور ميكنه كه كركره را بياره پايين و بره يواشكي از يه جاي ديگه شروع كنه ميتونه اينها باشه:

1- وجود آدمهاي بي فرهنگ، فضول و بي‌ادبي است كه تحت عنوان "يه دوست"، "گمنام"، "وبگرد"، "بي‌نشون" و .... از اين قبيل مرتب پيغام خصوصي ميذارن. يكي نيست بهشون بگه تو كه جنبه نداري .... ميكني سرتو ميندازي پايين ميايي وبلاگ يكي ديگه را ميخوني و از اون بدتر اينقدر به خودت اجازه ميدي كه كامنت خصوصي بذاري. خيلي دلت ميخواد بقيه از بيانيه‌هاي شما استفاده كنن و فيض ببرن، برو سر منبر. تمام تكيه‌ها و مجلسها و ..... كشته مرده كسي هستن كه بره سر منبر و براشون آسمون ريسمون ببافه و بحث كنه. مردم را ارشاد كنه و از غول و ديو و جن و پري بترسوندشون

 

2- وجود همكاران محترمي كه آدرس وبلاگ و مشخصات و شماره شناسنامه ننه گاو مشتي حسن خان شما را بلدن و سريع همه اين مشخصات را با نمك و فلفل اضافي تقديم رئيس و حراست و كوفت و زهر مار ميكنن. بعدشم يواشكي واسه بقيه همكاران تعريف ميكنن كه به به طرف يه وبلاگ داره حرفهاي سياس... توش مينويسه. يه وبلاگ داره كه توش نوشته آخر هفته خبرش داشته چه غلطي ميكرده. نوشته سر آدمها را ميبره ميزنه به ديوار خونش!! با از ما بهترون رابطه داره!! پارسال رفته بود دور دنيا!!! اينجوري نگاش نكنيد ها سه برابرش زير زمينه ........طرف طرز فكرش اينجوريه!!! عجب آدميه ها!! گولشو نخوريد!!!!!!!!

 

3- وجود آشناياني هست كه حالا به هر ترتيبي ميدونن كه اين وبلاگ متعلق به شماست. يه مطلب مينويسي پشت سرش اس ام اس و زنگ و ايميل شروع ميشه كه با ما بودي؟؟؟ منظورت من بودم؟؟

آخه بابام جان اصلا نخون. تو كه جنبه نداي تو كه به خودت شك داري براي چي قدوم مباركتونو روي تخم چشم وبلاگ يكي ديگه ميذاريد؟؟ عجب ها. دموكراسي يعني اين!!! حتي حق نداري تفكرات خودت را توي يه صفحه اينترنتي بنويسي. اصلا دلم ميخواد اراجيف ذهنيمو بنويسم. دلم ميخواد غر بزنم. به تو چه ربطي داره؟ بايد جواب پس بدم؟

چرا اينو نوشتي؟ منظورت كي بود؟ چرا اينجوري هستي؟ ظاهرت اينو نشون نميده؟ باطنت اونو نشون نميده؟ بچه‌ات معتاد شده؟ با شوهرت مشكل داري؟ مشكل مالي داري؟ ايني كه نوشتي قلي را ميگفتي؟ نقي را ميگفتي؟

مريم مگه تو دختر داري؟ چرا نوشتي دخترم؟ تو مگه كار ميكني؟ تو مگه دست داري؟ تو مگه اينترنت داري؟

 

عجب آزادي؟ آخه بگو چي به تو ميدن؟ نخود هر آش.

 

 

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين            گفتــا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند

گفتــــم هواي ميكــده غم مي‌برد ز دل            گفتا خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند

 

 

 

پ. ن. مطمئن هستم كه شما دوستان عزيز نيز همچين تجربيات تلخي را داشتين.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

هميشه برام سئوال بوده كه چرا خيلي از ماها در مورد ميزان درسي كه خونديم دروغ ميگيم. مثلا فردا آزمون دكتراست و زنگ ميزنيد دوستتون با اين نيت كه بهش روحيه بدين و يه خورده انرژي مثبت تزريق كنيد. (شما اصلا ثبت نام نكردين كه بخواهيد رقيب اون حساب بشيد)

من: خوب دكي جون ديگه حسابي درس خوندي و فردا ميري كه سدها را بشكني.  

اون: مريم جون تو كه ميدوني دكترا همش پارتي بازيه. هر دانشگاهي فقط بچه‌هاي خودش را ميگيره. امتياز مقاله و اين حرفها الكيه.

من: آره عزيزم. تو هم كه هم ليسانس هم فوقت همينجا بودي. نگراني نداره. ولي در كل فكر اين چيزها را نكنن. اگه نمره كتبيت خوب بشه ديگه تمام.

اون: واله من هيچي نخوندم!!!!!! آخه من نتونستم درس بخونم!!!!! خيلي درس نخونده دارم. ديگران خودشونو كشتن. من يه دور هم نزدم. همينطوري الكي دارم ميرم امتحان بدم. شايدم نرم. دارم فكر ميكنم بد نيست فردا صبح خواب بمونم و نرم امتحان بدم!!!!!!

من: (با خنده) ببينم نكنه مژه چشم گوساله زن پسر عموي نوه عمه‌ام درد ميكرد كه نتونستي درس بخوني؟؟؟ بابا ديگه ما را سياه نكن. تو مگه مرخصي نگرفتي كه بشيني درس بخوني؟ حالا براي من كه فرقي نميكنه. اميدوارم به هدفي كه داري برسي. منم از موفقيت تو خوشحال ميشم

اون: باور كن نخوندم. همش روي كتابها خوابم ميبره. حس درس خوندن ندارم. از بيكاري گفتم ثبت‌نام كنم!! اداره هم خودمو زدم به مريضي و دم پزشك معتمد را ديدم واين حرفها. گفتم مفت باشه كوفت باشه. شش ماه مرخصي زدم بر بدن. الكي

من: بميرم. آخي. حالا همينطوري الكي برو ببين چه جوريه. با سئوالها آشنا ميشي. (توي دلتون: اي خرخون عوضي. تو الان شش ماهه كه پاتو تا سر كوچه نذاشتي. نه مهموني نه هيچي. از اون بدتر من كه رقيبت نيستم. حالا اگه بگي درس خوندي و قبول نشي من ميام اون نشان شير نشان را از روي شونت برميدارم؟؟؟)

اون: اره. برم بچه‌ها را ببينم. روحيم عوض بشه. بيشتر جنبه تفريح داره. مريم جون تو چرا ثبت‌نام نكردي؟

من: دلم نخواست. حوصله خر زدن ندارم. من نميتونم مثل تو مرخصي بگيرم و بسط بشينم توي خونه روي كتابها ولو بشم بعدشم بگم هيچي نخوندم. همينقدر كه خوندم بسه. ايشااله جنم و عرضشو پيدا ميكنم و ميرم كه مدرك دكترا ميخرم آ تومن. بعدشم زير ميزي ميدم ميشم هيأت علمي دانشگاه ... يه مركز تحقيقات هم .... باز ميكنم ....

اون: مريم جون منظورت كيه؟

من: يعني چي منظورم كيه؟

اون: لحنت نشون ميده كه منظورت كس خاصي هست!!

من: واه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ جداًااااااااااااا؟؟ بذار يه لحظه از لحنم بپرسم منظورش چي بوده

اون: مريم جون چرا اينطوري ميگي؟

من: براي اينكه بدم مياد اينجوري فكر ميكني همه مثل خودت دو تا از اون مخمليها دارن

..........

وصال دولت بيـــــدار ترسمت ندهند          كه خفته‌اي تو در آغوش بخت خواب زده

 

پ.ن. خدائيش خودم بعدش يه جوريم شد كه اينقدر رك و صريح با شاخ رفتم توي شكمش. ولي ديگه ملاحظه بسه. به قول آرام زندگي گوسفندي بسه

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

ديشب دوست عزيزي پيشم بود. ساعت ده كه شد فرمودن مريم جان بزن كانال يك ايران كه ميخوام يوزارسيف ببينم!!! فكر كن. من بدبخت!! عجب توفيق اجباري

تا ديشب من فقط و فقط حدود بيست دقيقه از اين سريال را ديده بودم. خيلي وقت پيش بود. همون موقع كه يوسف تازه از زندان درآمده بود (انگاري) . يه صحنه بود كه وسط جمع اين "عاليجناب" در مورد زليخا فرمودن كه "انشااله خدا او را به راه راست هدايت كند و از هواي نفساني خويش نجاتش دهد"

خوب

تا اونجا كه من ميدونم يه پيامبر هيچ وقت شخصيت يه آدم را جلوي بقيه اينجوري خورد نميكنه. بنابراين همون موقع خيلي خوشحال شدم كه هيچ قسمتي را نديدم عليرغم اينكه شنيده بودم خيلي خوبه!! خيلي قشنگه!! پربيننده است!! (سريالهاي پربيننده تلويزيون مثل اون نرگس و داستانهاي بلند عاشقانه و پليسي و جنايي و قصه‌هاي زيباي از خودگذشتگي و شور عارفانه معجزات الهي و ... معلومه چه .... هستن)

تا اينكه ديشب توفيق اجباري نصيبم شد

نميدونم اين لباسهاي آستين حلقه را تن اين آقايون بادي بيلينگ نميكردن ميمردن. دور از جون گوريل!!!!!!!! حال آدم به هم ميخورد. كثيف شلخته

بازيها بسيار ضعيف. افتضاح. شمشير ميخوره توي شكم يكي و شلپ شلپ صداي ريختن خون مياد ولي فقط يه ذره لباسش قرمزه

زنان هم كه فقط گريه و مويه ميكنن و آه ميكشن

ديدم كه زليخا پير و چروكيده شده و عاشقانه گردن كج كرده و وسط ميدون شهر نشسته. فكر كن!!!!!!

يوسف اما به جاه و جلال رسيده و چه حكمراني ميكند و ياد پدر را به فراموشي سپرده و .... همه يكتاپرست شدن!!!!

بازيهاي بسيار تا بسيار ضعيف. سياهي لشكر اطراف كه واقعا سياهي لشكرن. آدم ياد فيلم هنديهاي دهه شصت و هفتاد ميفته

واي كه چه افتضاحيه

فيلم گلادياتور با بازي راسل كرو در مقايسه با بازي افتضاح مسئول ارتش اون معبده. (اصلا نبايد مقايسه كرد. قابل قياس نيست)

...........

خوب ديگه هيچي نميگم چون دلم نميخواد اينجا فيلتر بشه

 

داشتم فكر ميكردم كه يكي از دلايل پر بيننده بودن اين سريال اينه كه قراره در متنش داستان يه عشق افسانه‌اي گفته بشه. ما ايرانيها هم كه دور از جون شما ميميريم اگه توي يه سريال دو نفر عاشق هم نباشن و يا آخر سريال عروسي خواستگاري چيزي نباشه

 

 شـــــاه را به بود از طاعت صدساله و زهد            قــــــدر يك ساعته عمري كه در او داد كنـــد

 

 

پ. ن. بينندگان اين سريال ميتونن رسما بيان منو خفه كنن. ولي خدائيش حيف وقتتون نيست؟؟

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

و باز هم فهميدم و ديدم كه نماز خواندن، دعا خواندن، علي علي گفتنها، روزه گرفتنهاي واجب و ثواب و ال و بل دليل بر پاك بودن و صادق بودن انسانها نيست

يا علي گفتنها دليل بر شناخت علي نيست

مراسم برگزار كردن و نذري و مولودي و ذكر گرفتنها دليلي بر پاكي نيست

 

بيشتر ضربه را توي زندگيم از همچين كسايي خوردم ولي باز نميفهمم كه چرا يه اشتباه را بارها و بارها تكرار ميكنم.

كسي را ديدم كه داشتن ماهواره در خانه را گناه ميدانست و مرتب نماز و روزه و اين حرفها ولي.....

كسي را ديدم كه دائم قرآن ميخواند و دعا و مرتب به مسجد و ....ولي به ناحق حرفي به من زد كه هيچ  وقت نتونستم و نخواهم توانست فراموشش كنم

 

واعظان كاين جلوه در محــــراب و منبر ميكنند      چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند

مشــــكلي دارم ز دانشــمند مجـلس بازپرس      تـــوبه‌فرمايان چرا خود توبه كــمتر ميكنند

 

پ. ن. اين بحث ادامه داره

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

توي وبلاگ زندگي شيرين است خوندم كه نوشته بود خانمها دوست دارن كه سورپرايز بشن. منم در قسمت نظرات نوشتم كه از اون دسته خانمهايي هستم كه خيلي از سورپراز كردن خوشم نمياد مخصوصا در مواردي از قبيل خريد پوشاك.

در واقع فكر ميكنم كه دليل اصليش هم اينه كه خيلي از آقايون اونقدرها هم آينده نگر نيستين. در واقع موقع خريد خصوصاً پوشاك براي يه نفر ديگه اصلاً فكر نميكنن كه بابا نصف لباسهاي توي كمدش قرمزه بنابراين نبايد دوباره قرمز خريد، و يا اينكه اين آستين نداره!! اين سر نداره اين ته نداره!! هيچي. فقط نميدونم يه دفعه چي ميشه كه يه چيزي نظرشونو ميگيره

 مثلاً يه بلوز واسه آدم ميخرن قد پانزده سانت!! خدا تومن!! آدم نميفهمه كدوم يقشه كدوم حلقه آستينشه؟؟؟ در واقع فروشنده با شيطنت و شايدم با عشوه و كرشمه و ناز و ادا و .... خيلي شيك چپونده توي پاچه همسرجان و ايشون نفهميدين و بدتر اينكه خوب من حالا اين پونزده سانت را توي كدوم ديسكو دانسه‌اي بكنم تنم؟؟؟؟؟؟

عروسي عمه خودم يا عمه تو؟؟؟؟

از اون بدتر يه وقت مثلا يه دامن ميخرن كه من و خاله و خانباجي همگي بايد بريم توش تا شايد اندازمون بشه. فروشنده هم با اكراه فرمودن تا دوازده ساعت فقط و فقط تعويض ميكنيم. رژ لبي نشه! ماركش كنده نشه! كج نشه!! اتوش به هم نخوره!! خوب شما ساعت ده شب سورپرايز شدين و اين دامن گشاد گل منگولي را گرفتين. دوازده ساعت يعني ده صبح فردا!!! يا هفت صبح فردا (ساعت  خريد هفت شب بوده)

چه گلي به سرتون ميگيريد؟؟؟

بذاريد بهتون بگم. دو راه بيشتر نداريد. راه اول: با كمال احترام و با نيش باز دامن را دو دستي و شايدم چهار دستي با دو تا گوش دراز مخملي تقديم خواهر شوهر و شايدم مادر شوهر ميكنيد و امممممممممممما

راه دوم: در اولين قدم فردا صبح مريض ميشيد (مصلحتي) و سه ساعت مرخصي رديف ميكنيد. بعد يه آژانس ميگيريد. تشريف ميبريد بوتيك مربوطه. انواع لباسهاي گل منگولي را ورانداز ميكنيد و در نهايت فقط براي اينكه پولتون سوخت نشده باشه يه چيزي انتخاب ميكنيد. بعد ميرين خونه!! (با اون نايلكس و يا جعبه كه نميشه رفت سر كار. يادتون هست كه شما مريض بودين بازار كه نرفته بودين) و يا اينكه هماهنگ ميكنيد در ساعات اوليه شب با پيك از فروشگاه لباستونو براتون بفرستن خونه (اينم پول پيك) بعد با همون آژانس تشريف ميبريد محل كار. هزينه آژانس هم ميدين و بعد افتان و خيزان ميريد به واحدتون و اونجا چي منتظرتونه؟؟؟ بله ديگه خوده خودشه!! رئيس عصباني چماق به دست كنار ميزتون وايساده!!!

به همين راحتي.

خانمهاي محترم توجه داشته باشيد كه هدف فقط سورپرايز كردن شما بوده و نه دق دادنتون!!!!

البته در موارد استثنايي كه همه چيز اندازه است و شما از رنگ و مدل و ... خوشتون اومده. در نظر داشته باشيد كه بايد عين يه كزت براي پسر خانواده تنارديه كار كنيد چون ايشون شما را سورپرايز كردن. هميشه و همه وقت هديه سورپرايزي را بپوشيد!!! و صد ميليون بار هم تشكر كنيد

 

 

 

 

پ. ن. فكر كنم امشب بايد برم خونه بابام. نظرتون؟

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

شركتمون يه ماهنامه داره كه اتفاقاً توي اين شماره به بررسي وضعيت خانمهاي مهندس پرداخته. توي يه صفحه عكس چهار تا خانم را انداخته و تيتير مقاله‌اش هم اينه "يك كشور و همين چند نفر"

آنان بانوان متفاوتي هستند كه اين سرزمين به داشتن آنها مباهات مي‌كند (يعني بقيه بانوان اين سرزمين چماق هستن)

واقعاً خنده داره

از اون بدتر كه با همين چند نفر مصاحبه كرده و در مورد مشكلات كار ازشون پرسيده. ميدونيد چي جواب دادن؟؟؟؟

از مهمترين مشكلاتشون اينه كه چكمه‌هايي كه توي سايت بهشون ميدن اندازه پاشون نيست!!!!!! يكي از اين خانمهاي سيندرلا فرمودن كه "كفشهايمان آنقدر سنگين و بزرگ است كه شبهاي اول پا درد مي‌گرفتم اما حالا عادت كردم" يعني اين خانمها از نوك دماغ شريفشون اونور تر را نديدن؟؟؟ يا اينكه سردبير مرض داشته و شايدم خبرنگاره تب داشته

فكر كن

توي اين كشور همين چند نفر هستن و اينها هم چكمه مناسب ندارن كه وقتي ميرن روي سكو يه وقت خداي ناكرده پاشون سر نخوره

 

نتيجه كلي مطالب اين ماهنامه نشان ميدهد كه:

اولاً: بقيه خانمهاي توي كشور(غير از اين چهار نفر) دسته بيل هستن (دور از جون شو ما)

دوماً: فقط اين مهندسان هستن كه كار ميكنن. دقت كنيد "مهندس"

 

حالا نكته جالب اينجاست كه بانوان مهندس شركت دارن سر لحاف ملانصرالدين با هم از طريق ايميلهاي داخلي شركت كه براي عده زيادي فرستاده ميشه دعوا ميكنن!! تو چرا اينجور گفتي تو چرا اونجور گفتي. منظور تو حتماً اين بوده، نه اون بوده!! در واقع در قالب مؤدبانه (مثلاً) يه جورايي در حاشيه و لفافه دارن با هم ميجنگن.

نميدونم چرا يك كدوم فكر نميكنن كه بابا جان بايد رفت يقه اون سردبير مغز فندقي و يا گزارشگر ... را گرفت. شماها چرا داريد به هم ميپريد.

راست گفتن ها كه تفرقه بينداز و  حكومت كن

 

گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |